X
تبلیغات
زندگي
























زندگي

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

این هفته هفته ی زن هستش. هفته ی مادر. کلا هفته ی مونث!

سر جلسه ی هفتگی قرآن بودیم رئیس جلسه رو کرد به من گفت خانم ستاره ای نظرتون چیه درباره ی تاریخچه ی زن صحبت کنیم، من چند تا مطلب واسه امروز جمع آوری کردم.

منم که بین اون همه آدم مورد خطاب قرار گرفتم و فهمیدم  این بنده خدا واسه جلسه مطلب آماده کرده  هرچند دوست داشتم درمورد چیز دیگه ای بحث کنیم گفتم هر جور خودتون صلاح می دونید.

ایشون هم در کمال خوشحالی مطالبشونو درباره ی تاریخچه ی زن شروع به خوندن کردند.

بله! ماشالا هم که تاریخچه ی زن قبل از تمدن و بعد از تمدن و بعدترش چقدر درخشان بوده!

 هرچی بیشتر می خوند من بیشتر سرخ می شدم و اصن مونده بودم چقدر اینا به راحتی دارن می شنون!

گفتم آخه انقدام  زن وضعیتش بد نبوده. آقا ما ملکه صبا داریم یعنی! تازه زن هوش و ذکاوتش کم نیست!

خلاصه اونا بگو ما بگو! دیدیم بهتره خفه شیم! تعصب بیهوده به خرج ندیم! واقعیتو که نمیشه تغییر داد! تازه ۵ تا به یکی که نمیشه! بقیم شنونده!

آخر کار گفتم ببینید شما مردها عجب موجودات ظالمی بودید.

آن ها! هم فرمودند! اسلام چقدر به وضعیت زن کمک کرده و به زن بها داده که ما خانم ها الان داریم خوب زندگی می کنیم.

 خلاصه اینکه هفته ی زن منت سر ما گذاشتن که برید خدا رو شکر کنید!

هییییع ....خداروشکر.....

 

دیروز داشتم از کنار یه سایتا رد می شدم استاده اومده بیرون می گه خانم خانم میگم بله میگه گفته بودم چند تا سیستما خرابه ها.... گفتم بله یکیش خرابه... میگه تشریف بیارید تشریف بیارید ... رفتم تو کلاس همه دختر پسرا زل زدن به من. میگم کدوم سیستم؟ منو برده سر یه سیستما دو تا دختر نشسته بودن پشتش، میگه این سیستمو ببینین همین طور داره واسه خودش پنجره باز میشه خود به خود!!!!

من: می خواسم بگم جل الخالق حتما از ما بهترون داره!!! نگفتم!  فقط کیف دختره رو انداختم اونور گفتم درست شد! و اومدم سمت در. استاده و دخترا میگن چی شد؟!! گفتم کیفش افتاده بود رو اینتر!!

یعنیا من موندم اونا چطوری دانشجو شدن اونم چطوری استاد شده!

نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 10:14 توسط ...|

بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم....

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت....

فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است، نه شکست.....

و خندیدن یک نوع عبادت ....

 

خدایا ممنونم که جواب حرفای دیروزمو امروز به وسیله ی بنده ی خوبت دادی

 

"تولدت مبارک بانوی بزرگ"

"امام زمان تبریک عرض می کنم"

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 15:52 توسط ...|

فروردین و اردیبهشت که میشه من واسه دیدن کوه و دشت هوایی می شم. عاشق کوه های پر از گل و سبزه و درختم.
دیروز خدا منو به جاهای خوشکلش برد و طراحیای قشنگشو بهم نشون داد.
خدا عاشـــــــــــــــــــقتم.
چه زیبا آفریدی کوه های بلندی که روی بسترشون پر از درخت و چمن و گل های رنگاوارنگه. آسمونش ابرای تکه تکه س و دره هاش رودهای پرخروش.
دوستت دارم 
خیلی بزرگی خداجون

 

عاشق اینم که رو ی تخته سنگ های بزرگ بشینم و عظمت تو رو نگاه کنم و باهات دردودل کنم.

حرفایی رو بزنم که فقط تو می دونی و بس.

خدا ببخش که هنوز تسلیم نشدم

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 10:46 توسط ...|

یکی می خواد زن بگیره میاد از ما نظر می خواد! یکی می خواد شوور کنه میاد نظر ما رو می پرسه! یکی عاشق شده میاد از ما مشاوره می خواد!!!! یکی خودش کارش مشاورس، میاد به ما میگه ما با این مورد به نظرت چیکار کنیم!!!
ای خدا!!!
رواست!!!!؟؟؟؟

نه آخه خودت بگو رواست!!!
شدیم مشاور ازدواج!
می گن کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره ها!

 

خدایا شکرت به خاطر همه چیز، به خاطر دوستا و همکارای خوبی که از صبح دورمو میگیرن و دوست دارن باهم  حرف بزنیم.

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 16:8 توسط ...|

سلام خداجونم

چی بگم آخه بهت خدا جون.

تو خودت همه چیز رو می دونی. همه چیو. چند ساله کنار من، قدم به قدم باهام اومدی. همیشه تکیه گاهم بودی. همیشه تو تنها امیدم بودی. تو همیشه رازدار حرف های نگفته ی من بودی.
تو شاهد همه ی نجواها و دعا ها و رازونیازهای من واسه اون بودی. وقتی هراسون از خواب می پریدم بالا و ازت با زاری می خواستم مراقبش باشی، تو بهم قول دادی سلامت برش گردونی.

ازت خواستم حفظش کنی. واسه منم حفظش کنی. ولی نشد.....اونطوری که انتظارم می رفت نشد... نمی دونم این سرنوشتو چجوری می نویسی اما واقعا دردناکه گاهی وقتاش. گاهی وقتاییش که هیچ انتخابی نداری...


داری انواع درد عشق رو بهم می چشونی. بسه دیگه. ای کاش حداقلش واقعیت داشت. تو که داری می بینی من چی می کشم. تمومش کن دیگه. تمومش کن. خسته شدم

سال نو و تازه شدن طبیعتت منو به وجد نمیاره. چه فایده داره طبیعت نو بشه و ما آدما کهنه بشیم؟ کهنه شدنمونو به رخمون می کشی؟ اینکه تو همه چی رو تاره می کنی اما ما رو پیر می کنی؟

ای کاش منم سنگ بودم. سنگ که بودم نهایتش خاک می شدم. نهایتش می رفتم دنبال باد. اما حالا چی؟


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 20:5 توسط ...|

روز 4 شنبه ی گذشته، داشتم با ماشینم می رفتم دنبال مامانم، تو حال و هوای خودمم بودم. تو فکر یار. چند تا ماشین پشت سر هم از یه خیابون پیچیدیم تو یه خیابون دیگه، همه هم سرعتشون زیاد بود. یه دفه زدن رو ترمز. منم دنده رو کم کردم و زدم رو ترمز ، یه متری ماشین جلوییم که زانتیا بود نگه داشتم. به خودم گفتم خدا رحمم کرد. دو ثانیه بعد یه دفه ماشین پشت سریه کوفت به عقب ماشینم و هلم داد زدم به ماشین جلویی. ماشینمو داغون کرد. خدا رو شکر ماشین جلوییم که زانتیا بود هیچطوریش نشد اما ماشین خودم هم عقبش خراب شد هم جلوش...

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 18:48 توسط ...|

الان از اون وقتاییه که شاعر میگه من مانده ام تنهای تنها....!!!!

بله! تنها نشستیم اینجا منتظریم بقیه دست از اضافه کاری بردارن یه تاکسی بگیرن بریم خونه! وسط بیابون!

 

خدا........ من مامانمو می خوام!!!!!!!!!

امروز رئیس جان فرمودند باید مذهبی باشی! گفتم هستم هستم رئیس جووون. از فلانی بپرسید! گفتن نچ! من باس توی ظاهرت هم ببینم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 18:38 توسط ...|


گاهی وقتا نمی دونی شاد باشی یا ناراحت. می خوای شاد باشی اما دل نگرانی.
خدایا این برف های دونه دونه که اینقدر قشنگ رو زمین می شینه منو به وجد میاره، شادی مردم ِ ذوق زده، منو خوشحال می کنه اما الان مث مرغ سر کندم. دارم دیوونه میشم.فقط تو می دونی چرا.خدایا از یار من بهم خبر برسون.دارم کلافه میشم.
خدایا عیدی منو بهم بده
سلامتی دلبرم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 23:5 توسط ...|


خدا شکرت. خدایا خیلی ازت ممنونیم.
امروز بعد از سال ها توی شهرمون برف اومد. به برف حسابی که همه جا رو سفید پوش کرد.
واقعا انرژی مثبتی به همه ی مردم داد. روحیه ی همه شاد شد.
توی پارک، کف رودخونه ی بی آب، پر از برف شده بود همه از کوچیک و بزرگ، داشتند برف بازی می کردند. یه شادی و تفریح دسته جمعی....
ما هم یه عروس برفی خوشکل درست کردیم که هر کی از کنارش رد می شد ازش عکس می گرفت. واقعا لذت بردیم مردم از عروسمون لذت بردن!
روز خیلی خوبی بود.
خدایا شکرت. شکر خدای مهربون.
خدای مهربون توی این هوا، به همه ی مسافرا کمک کن سالم به مقصدشون برسن. سالم به خونه هاشون برن کنار عزیزای منتظرشون.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 19:51 توسط ...|

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت سر بزارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بمونی کنارم من که به جز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم میخواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اینکه بعد اون همه درد خدا یه بار نگاهی ام به ما کرد

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 11:23 توسط ...|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»