زندگي

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم....

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت....

فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است، نه شکست.....

و خندیدن یک نوع عبادت ....

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 9:18 توسط ...|

خدای مهربون من.. ای خدای لطیف...

خیلی دوستت دارم....  بی صبری هامو صبورانه تحمل می کنی ...

خدایا عظمتت فوق تصور منه. توی دل کوه ها جایی که من حتی فکرشو هم نمی تونم بکنم زیباییات خودنمایی می کنه.  اونقدر که تنها چیزی که با دیدنشون به ذهنم میاد الله اکبر ه.

خداجون... فقط تو می دونی که چی بود و چی هست و چی خواهد بود...

حقیقت رو تنها تو می دونی...

نمی خوام جزء آدمایی باشم که چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند....

خدایا هدایتم کن همونطور که همیشه کردی....

خدایا مراقب همه ی دوستدارات باش و مراقب عزیز من

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 8:41 توسط ...|

امروز روز میلاد امام رضاست.
امام رضا تولدت به دنیا مبارک..... به دنیایی که قدرت رو ندونستن و با زهر برات تمومش کردن...
امام رضا می دونی چقدر دلم گرفتس؟ گریه هایی که پشت تلفن کردم و اشکایی که ریختمو دیدی؟ شنیدی حرفامو؟
آره شنیدی که یار منو به سلامت برگردوندی...
اما الان اون .......
امام رضا چند ساله خودمو تحریم کردم از زیارت حرمت ... تو می دونی چرا.... هنوز زمانش نرسیده؟ ... پس کی؟...
یعنی میشه دنیای منم یه روزی تموم بشه و بگم چه خوب شد تموم شد........ارزش این همه اشک ریختنو نداشت.....
خدایا کمکم کن..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:58 توسط ...|

واقعا که دوستای قدیمی مثل بازیای هیجانی شهر بازی می مونن! آدمو پر از انرژی می کنن در عین حالی که خالیش می کنن!
خنده های از ته دل و حرفای ساده و خودمونی و جمع صمیمانشون یه حسی داره که هیج جای دیگه پیدا نمی شه.
تازه وقتی هم که بعضیاشون نی نی کوچولو داشته باشن و بچه هاشون بازوهاشونو دورپات حلقه کنن و سرشونو بچسبونن بهت....
خدایا تو می دونی من این روزا به چیا نیاز دارمو و برام می رسونی. الهی من فدات بشم که اگه هزار بارم جونمو فدات کنم بازم کمه. خیلی ممنون به خاطر همه چیز
منو بخش که گاهی وقتا می زنم به سیم آخر و ازت گله مند میشم. همن موقش هم می دونم بهم می خندی و نادونیمو می ذاری به حساب کوچیکیم.........

خدایا صدهزار مرتبه شکر

خدایا دستمو بگیر و مسائل و سختیهامو آسان کن. الهی آمین

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 21:43 توسط ...|

5شنبه یه اردویی بود... نرفتم! بعدش کلی حرف شنیدم ...که چرا نیومدی!
حالا زنگ زدن میگن خودمون اسمتو نوشتیم واسه این هفته! میگم عقد داریم نمیشه بیام. انداختن واسه هفته بعدش!

ای خدا ببین همه فکر می کنن من یه آدم خیلی خوشحال و شادم. هیچکی نمی دونه توی این دل چی می گذره که.....
خدا کمکم کن......

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 11:51 توسط ...|

خدای مهربونم
خدای همه چیز، ای خدای قادر و توانا....
درمانده شم. احساس می کنم دیگه نمی تونم ادامه بدم. توی یه بیابان تاریک رها شدم. تو کجایی؟ هستی کنار من؟ اگه هستی و میبینیم پس من چرا اینطوریم؟ تاوان کدوم گناهو دارم توی این همه سال پس می دم... خدایا شکرت بابت همه چیز خدایا شکرت...... فقط کمکم کن. دستمو بگیر و بلندم کن.....خستم

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 21:28 توسط ...|

خدای مهربون.

خدای مهربون من

میگی انقدر بزرگ باشیم که چیزی ناراحتمون نکنه...

نمی دونم چی میشه وقتی شاد و سرحال و پرانرژیم با حرفای یه نفر انقدر حالم گرفته بشه..

خدا آخه انقدر دنیا که بی حساب کتاب نیست. آخه  چی داره پیش خودش فکر می کنه؟ به نظر خودش کار شرعی و قانونی رو داره انجام می ده؟

خدا من خیلی رفتم گفتم اما اون از حرفش کوتاه نیومد.

به تو واگذارش می کنم. فقط به تو. که بهش بفهمونی. ای کاش بفهمه. حداقل منو جای دختر خودش بذاره....

خدایا نمی دونم چطور باهاش معامله می کنی اما می خوام روز قیامت ببینم حق با کی بود؟ با اون که دو ساله داره بایسته بودنو به شایسته بودن ترجیح می ده؟ یا به من که صادقانه دارم  کار می کنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10:28 توسط ...|

خدا ببین... ببین داره تند تند می گذره ها.... خدای مهربون من....

خدایا دل خوشی خیلی مهمه توی زندگی

چیزای دیگه هم مهمه

خدایا تنهایی فقط و فقط برازنده ی خودته

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 10:52 توسط ...|

به حاج آقامون میگم به نظر شما امام زمان ظهور کردن و یه حکومت اسلامی تشکیل دادن، عید فطر و بقیه اعیاد یکیه دیگه؟ هر منطقه که واسه خودش عید نمی گیره که؟ همه میشیم یک حکومت اسلامی دیگه؟ میگه: حالا که امام زمان نیستند... بعدشم که معلوم نیست! حالا شما ای روز آخریه خیلی بهتون سخت گذشته انگارا!
نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 8:11 توسط ...|

دیروز توی اینترنت چشمم به یه تیتر افتاد"جنایت های داعش" وارد صفحش شدم و عکسایی رو دیدم که تنمو لرزوند.

خداجونم تو خشمت نمیگیره اونا اینطوری دارن بنده هاتو سلاخی می کنن؟ توی عراق توی غزه مردم دارن با زجر جون می دن....

خدایا همه ی ما باید یه روزی این جا رو ترک کنیم اما چجوریش مهمه....

خدای مهربون مسلمان های دنیا رو حفظ کن و ریشه ی کفر و ظلم رو ار بین ببر. آمین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 8:34 توسط ...|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»