زندگي

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم....

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت....

فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است، نه شکست.....

و خندیدن یک نوع عبادت ....

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 9:18 توسط ...|

عطرها خاطره سازن. وقتی عطر خاصی رو توی زمان و مکان خاصی برای دفعه ی اول استشمام کنی، بعدها وقتی اون بو به مشامت می رسه یاد اون خاطرات میفتی.

و وای به وقتی که عطری یادآور مکان بو دار باشه!!!!!

ما یه ادکلن داریم مخصوص دستشویی. هر دفعه مامان جان زحمت می کشن وقتی دستشویی رو تمیز می کن اون عطره رو هم می زنن. تا اینجاش بد نیست! بدیش اینجاس که این نوه بچه ها وقتی میرن دستشویی و کار بزرگ! انجام می دن واسه اینکه کسی نفهمه! ادکلنه رو خالی می کنن به در و دیوار دستشویی. فضای دستشویی هم میشه مخلوطی از هوای .... و ادکلن!  بله دیگه.... هر موقه یکی تو خیابون اون ادکلنه رو بزنه ما یاد دستشویی میفتیم!!

کلن عطر، خیلی مهمه! عطر بد آدمو فراری می ده.

یه بار یه همکارام یه پلاستیک اسپری دستش بود اومد پیشم گفت ببین این عطرا بوش خوبه. من یکیشو بو کردم خوشم نیومد. یکی دیگه بو کردم دیدم همون بو رو داره. دیدم 10 تا اسپری یه مدل با یه بو تو پبلاستیکه. مارکش هم نمی دونم چی بود! ناشناحته بود! همکارم اومد گفت بوش چجور بود؟ اومدم بگم "بد بود" توی "بد" گفتن بودم که گفت همشو خریدم! منم به جای "بود" گفتم "نیست!" وقتی خریده بود و کار از کار گذشته، اومده نظر منو بپرسه!!!

حالا بوش وقتی تازه بود میشد تحمل کرد اما یه ذره که میموند بوی استف..راغ! می گرفت!!! از اون روز تا حالا هم چند ماهه می گذره هر روز هم این اسپریا رو می زنه و وقتی میاد کنار من میشینه من فقط نفسمو حبس می کنم تا بره! یعنی فقط خدا خدا می کنم نیاد کنارم بشینه...

نمی دونم چجوری بگم اینو نزن! کاش دخترش بهش می گفت!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 18:8 توسط ...|

امروز روز عرفه س.

روز شناخت....

خدا جونم .... ما ها گاهی وقتا خیلی پیچیده میشیم...دیگران... خودم...

انقد که گاهی از رفتار خودم و آدما تعجب می کنم....

خدا جون چی میشه آخه....

 خدایا ....

 تو می دونی چی درونمه... چه بغضی... خدایا دیگه دارم کم میارم.....

خدایا بیشتر از صیرم آزمایشم نکن که دم  از شکوه و شکایت بزنم....

دیگه بی خیال شدم... دلم فقط به این خوشه که یه روزی میاد که همه ی پرده ها کنار میره و هر کسی میبینه اون چیزی رو که چشمشو به روش بسته بود....

خدایا حق تویی عدالت تویی بخشنده تویی پاداش دهنده تویی... خدایا دستمو بگیر و منو به حال خودم نذار که بی تو ذره ای هستم توی طوفان .... بی هدف و سرگردون.... خدایا تنها تو هستی و بس. خدایا منو به معرفت خودت برسون.....

خدایا نسبت به سال گذشته تغییر زیادی نکردم...... نکردم ... خدا ببخش منو.....

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 15:37 توسط ...|

یکی از مشکلات کاری!!!!!!

سکسه ت بگیره، همون وقت هم صد تا مراجعه کننده بیاد، اصن یه وضعی!!!!

ای خدا آبروم رفت از بس پریدم بالا!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 10:39 توسط ...|

بعضی آدما یه نموره بهشون می خندی پررو می شن!

توی خیابون مشجر از سرویس پیاده شدم همکارم محترم! میگه پاتو که

روی برگا می ذاری  خش خش  خورد شد یاد من بیفت. گفتم چرا؟!! گفت آخه من خیلی دوست دارم!

گفتم شرمنده من یاد بچگیا خودم میفتم!

..

اصن عاشق اینم یه کوپه برگ جمع شده باشه بپرم روش.

یه بار با بابام پیاده میومدیم خونه توی باغچه ی کنار خیابون یه عالمه برگ جمع کرده بودن گفتم آخجون و پریدم تو هوا که وسط کوپه برگا بیام  رو زمین وسط زمین و هوا بودم و تازه کف کفشم اولین برگ رو لمس کرده بود! که یه دفه یه گربه از زیر برگا پرید بیرون! هیچی دیگه اون جیغ زنان از اون ور در رفت منم جیغ زنان خودمو انداختم اون طرف!

حالا خوبه هیشکی تو خیابون نبود وگرنه کلی بهم می خندید!

بابام هم که یک عدد چشم غره رفت که مگه بچه ای!

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:43 توسط ...|

بعضی وقتا توی پوشه های کامپیوترم به چیزای جالبی می خورم. فایل هایی که یه زمانایی ذخیره کرده بودم چون خیلی برام جذاب بودن اما حالا دیگه واسم هیچ جذابیتی ندارن. یا آهنگایی که یه زمانایی توی تنهاییام می ذاشتم و باهاشون اشک می ریختم و توی رویاهام سیر می کردم...
الان که دارم بهشون گوش می دم یاد اون روزا میفتم. روزایی که حتی خودمم نمیشناختم و برای خودمم غریبه بودم. از همه می ترسیدم و متنفر بودم.روزایی که در مقابل همه یه تکیه گاه قوی بودم اما درون خودم یه دیوار خرابه بودم. یادم نمیره روزی که از شوک اون حرفا دیوار خونه شد تکیه گاهم و نذاشت بیفتم.... روزایی که خودمو کنار یه پرتگاه می دیدم و تنها دستای مهربون خدا منو حفظ کرد.
خدا یادته؟ یه دفه تمام چیزایی که برام مهم بود از دست دادم؟ چیزایی که فکر می کردم مهمه؟ ولی تو بهم چیزای مهم رو نشون دادی با گرفتن اون چیزای قبلی.... خدا اون روزا همش به خاطره ها پیوست... روزایی که نمی خوام هیچوقت دیگه تجربشون کنم. روزایی که لبخند به لب داشتم و وقتی تنها می شدم هق هق سر می دادم. روزایی که شباش با ترس صبح شدن سر می کردم. روزایی که حس می کردم دیگه هیچوقت توی دنیا نمی تونم با کسی باشم و باید با تنهاییای همیشگیم سر کنم. اما تو همیشه همه جا باهام بودی. همیشه کنارم بودی. هیچوقت ترکم نکردی. ببخش روزایی که ازت شکوه می کردم . همش به خاطر کوچکیم بود که تحمل صبر کردن نداشتم....زمان خیلی چیزارو بهم ثابت کرد. و مطمئنم هنوز خیلی چیزا مونده که بهم نشون بده.
خدای مهربون همیشه همه جا کنارم بودی... همیشه باش... همیشه ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:13 توسط ...|

خدای مهربون من.. ای خدای لطیف...

خیلی دوستت دارم....  بی صبری هامو صبورانه تحمل می کنی ...

خدایا عظمتت فوق تصور منه. توی دل کوه ها جایی که من حتی فکرشو هم نمی تونم بکنم زیباییات خودنمایی می کنه.  اونقدر که تنها چیزی که با دیدنشون به ذهنم میاد الله اکبر ه.

خداجون... فقط تو می دونی که چی بود و چی هست و چی خواهد بود...

حقیقت رو تنها تو می دونی...

نمی خوام جزء آدمایی باشم که چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند....

خدایا هدایتم کن همونطور که همیشه کردی....

خدایا مراقب همه ی دوستدارات باش و مراقب عزیز من

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 8:41 توسط ...|

امروز روز میلاد امام رضاست.
امام رضا تولدت به دنیا مبارک..... به دنیایی که قدرت رو ندونستن و با زهر برات تمومش کردن...
امام رضا می دونی چقدر دلم گرفتس؟ گریه هایی که پشت تلفن کردم و اشکایی که ریختمو دیدی؟ شنیدی حرفامو؟
آره شنیدی که یار منو به سلامت برگردوندی...
اما الان اون .......
امام رضا چند ساله خودمو تحریم کردم از زیارت حرمت ... تو می دونی چرا.... هنوز زمانش نرسیده؟ ... پس کی؟...
یعنی میشه دنیای منم یه روزی تموم بشه و بگم چه خوب شد تموم شد........ارزش این همه اشک ریختنو نداشت.....
خدایا کمکم کن..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:58 توسط ...|

واقعا که دوستای قدیمی مثل بازیای هیجانی شهر بازی می مونن! آدمو پر از انرژی می کنن در عین حالی که خالیش می کنن!
خنده های از ته دل و حرفای ساده و خودمونی و جمع صمیمانشون یه حسی داره که هیج جای دیگه پیدا نمی شه.
تازه وقتی هم که بعضیاشون نی نی کوچولو داشته باشن و بچه هاشون بازوهاشونو دورپات حلقه کنن و سرشونو بچسبونن بهت....
خدایا تو می دونی من این روزا به چیا نیاز دارمو و برام می رسونی. الهی من فدات بشم که اگه هزار بارم جونمو فدات کنم بازم کمه. خیلی ممنون به خاطر همه چیز
منو بخش که گاهی وقتا می زنم به سیم آخر و ازت گله مند میشم. همن موقش هم می دونم بهم می خندی و نادونیمو می ذاری به حساب کوچیکیم.........

خدایا صدهزار مرتبه شکر

خدایا دستمو بگیر و مسائل و سختیهامو آسان کن. الهی آمین

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 21:43 توسط ...|

5شنبه یه اردویی بود... نرفتم! بعدش کلی حرف شنیدم ...که چرا نیومدی!
حالا زنگ زدن میگن خودمون اسمتو نوشتیم واسه این هفته! میگم عقد داریم نمیشه بیام. انداختن واسه هفته بعدش!

ای خدا ببین همه فکر می کنن من یه آدم خیلی خوشحال و شادم. هیچکی نمی دونه توی این دل چی می گذره که.....
خدا کمکم کن......

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 11:51 توسط ...|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»