X
تبلیغات
زندگي
























زندگي

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

یکی می خواد زن بگیره میاد از ما نظر می خواد! یکی می خواد شوور کنه میاد نظر ما رو می پرسه! یکی عاشق شده میاد از ما مشاوره می خواد!!!! یکی خودش کارش مشاورس، میاد به ما میگه ما با این مورد به نظرت چیکار کنیم!!!
ای خدا!!!
رواست!!!!؟؟؟؟

نه آخه خودت بگو رواست!!!
شدیم مشاور ازدواج!
می گن کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره ها!

 

خدایا شکرت به خاطر همه چیز، به خاطر دوستا و همکارای خوبی که از صبح دورمو میگیرن و دوست دارن باهم  حرف بزنیم.

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 16:8 توسط ...|

سلام خداجونم

چی بگم آخه بهت خدا جون.

تو خودت همه چیز رو می دونی. همه چیو. چند ساله کنار من، قدم به قدم باهام اومدی. همیشه تکیه گاهم بودی. همیشه تو تنها امیدم بودی. تو همیشه رازدار حرف های نگفته ی من بودی.
تو شاهد همه ی نجواها و دعا ها و رازونیازهای من واسه اون بودی. وقتی هراسون از خواب می پریدم بالا و ازت با زاری می خواستم مراقبش باشی، تو بهم قول دادی سلامت برش گردونی.

ازت خواستم حفظش کنی. واسه منم حفظش کنی. ولی نشد.....اونطوری که انتظارم می رفت نشد... نمی دونم این سرنوشتو چجوری می نویسی اما واقعا دردناکه گاهی وقتاش. گاهی وقتاییش که هیچ انتخابی نداری...


داری انواع درد عشق رو بهم می چشونی. بسه دیگه. ای کاش حداقلش واقعیت داشت. تو که داری می بینی من چی می کشم. تمومش کن دیگه. تمومش کن. خسته شدم

سال نو و تازه شدن طبیعتت منو به وجد نمیاره. چه فایده داره طبیعت نو بشه و ما آدما کهنه بشیم؟ کهنه شدنمونو به رخمون می کشی؟ اینکه تو همه چی رو تاره می کنی اما ما رو پیر می کنی؟

ای کاش منم سنگ بودم. سنگ که بودم نهایتش خاک می شدم. نهایتش می رفتم دنبال باد. اما حالا چی؟


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 20:5 توسط ...|

روز 4 شنبه ی گذشته، داشتم با ماشینم می رفتم دنبال مامانم، تو حال و هوای خودمم بودم. تو فکر یار. چند تا ماشین پشت سر هم از یه خیابون پیچیدیم تو یه خیابون دیگه، همه هم سرعتشون زیاد بود. یه دفه زدن رو ترمز. منم دنده رو کم کردم و زدم رو ترمز ، یه متری ماشین جلوییم که زانتیا بود نگه داشتم. به خودم گفتم خدا رحمم کرد. دو ثانیه بعد یه دفه ماشین پشت سریه کوفت به عقب ماشینم و هلم داد زدم به ماشین جلویی. ماشینمو داغون کرد. خدا رو شکر ماشین جلوییم که زانتیا بود هیچطوریش نشد اما ماشین خودم هم عقبش خراب شد هم جلوش...

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 18:48 توسط ...|

الان از اون وقتاییه که شاعر میگه من مانده ام تنهای تنها....!!!!

بله! تنها نشستیم اینجا منتظریم بقیه دست از اضافه کاری بردارن یه تاکسی بگیرن بریم خونه! وسط بیابون!

 

خدا........ من مامانمو می خوام!!!!!!!!!

امروز رئیس جان فرمودند باید مذهبی باشی! گفتم هستم هستم رئیس جووون. از فلانی بپرسید! گفتن نچ! من باس توی ظاهرت هم ببینم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 18:38 توسط ...|


گاهی وقتا نمی دونی شاد باشی یا ناراحت. می خوای شاد باشی اما دل نگرانی.
خدایا این برف های دونه دونه که اینقدر قشنگ رو زمین می شینه منو به وجد میاره، شادی مردم ِ ذوق زده، منو خوشحال می کنه اما الان مث مرغ سر کندم. دارم دیوونه میشم.فقط تو می دونی چرا.خدایا از یار من بهم خبر برسون.دارم کلافه میشم.
خدایا عیدی منو بهم بده
سلامتی دلبرم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 23:5 توسط ...|


خدا شکرت. خدایا خیلی ازت ممنونیم.
امروز بعد از سال ها توی شهرمون برف اومد. به برف حسابی که همه جا رو سفید پوش کرد.
واقعا انرژی مثبتی به همه ی مردم داد. روحیه ی همه شاد شد.
توی پارک، کف رودخونه ی بی آب، پر از برف شده بود همه از کوچیک و بزرگ، داشتند برف بازی می کردند. یه شادی و تفریح دسته جمعی....
ما هم یه عروس برفی خوشکل درست کردیم که هر کی از کنارش رد می شد ازش عکس می گرفت. واقعا لذت بردیم مردم از عروسمون لذت بردن!
روز خیلی خوبی بود.
خدایا شکرت. شکر خدای مهربون.
خدای مهربون توی این هوا، به همه ی مسافرا کمک کن سالم به مقصدشون برسن. سالم به خونه هاشون برن کنار عزیزای منتظرشون.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 19:51 توسط ...|

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت سر بزارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بمونی کنارم من که به جز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم میخواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اینکه بعد اون همه درد خدا یه بار نگاهی ام به ما کرد

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 11:23 توسط ...|

ســــــــــــــــــــــــلام خداجونم

خدا می دونی که دم  به ثانیه باهات حرف می زنم. یه بار ازت تشکر می کنم دفه بعد ازت گله می کنم! البته دیگه گله هام مث اون وقتا نیست که غر بزنم بهت! فقط می گم خوبه که هستی و می بینی همه ی این وقایعو. می بینی و به موقه خودت حق هر کیو بهش می دی.

خدایا الان می دونم که هر کاری کنیم بازتاب داره. دیگه بهش ایمان دارم.

می دونی چیه خدا، اینجا همه فکر می کنن من یه دختر شیطون و شادم که هیچ وقت هیچ غمی نداره و همیشه دنبال سوال کردن درباره ی موضوعاتیه که کمتر کسی بهش توجه می کنه.

یه بار که خیلی ناراحت بودم، یه دوستام گفت چت شده؟ چرا انقد دپرسی؟ گفتم دارم درد عشق می کشم! واقعا صادقانه بهش گفتم. اما اون با جدیت پرسید: دارم بهت جدی می گم چی شده؟ خندیدم گفتم دردعشق دیگه! گفت مسخره بازی درنیار دیگه. خندیدم گفتم باور کن. گفت دروغگو ی لوس آخه تو به این سادگیا عاشق میشی!!!

انگار به ما نیومده عاشق شیم!

تازه نمی دونست چه جوری هم عاشق شدیم!!!!

خدا .............

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 8:33 توسط ...|

آفتاب گرم پاییز از پشت شیشه روی میزم افتاده. آسمون تمیز و آبی و ابرای تکه تکه هم از شیشه ی خاک آلود پنجره ی اتاقم پیداست.

دلم گرفته. ۴ سال مقاومت کردم واسه هر تغییری. فقط منتظر یه نفر بودم که بیاد. اما اون...

 حالا باید جای کسی دیگه  باز بشه..

ای خدا من دیگه هیچی نمیگم. بسه هر چی گفتم.... دیگه خودت می دونی .... خودت منو در مسیر درست هدایت کن.

نمی خوام قلب کسی آسیب ببینه.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 10:26 توسط ...|

امروز صبح همه چی قشنگ بود. همــــــــــــه چی.

درختا با رنگ زرد برگ هاشون که خیابونمونو چراغونی کرده بودن، همراه با بارون نم نم پاییزی و برگ ریزان و هوای ابری و صدای کلاغ ها.

خدا عاشــــــــــــــــــــــــــــــقتم. عاشــــــــــــــــــــقتم.

به خاطر همه چیز ممنون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 9:14 توسط ...|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»